اندیشه نیک شاهزاده رضا پهلوی در پشتیبانی از خانم توحید لو، موجب افتخار و در خور ستایش است ۵

شاهزاده رضا پهلوی  برای  نتیجه گیری بهتر از مبارزات خود بهتر می بود که خود را نماینده همه مردم می دانستند. این هم با حرف نیست، بلکه با عمل است. شاهزاده می توانند در اندک زمانی میلیون ها مردم ایران را طرفدار خود کنند، تا بایک اعلامیه ایشان میلیون ها مردم در سراسر کشور به خیابان آیند. ولی نه با این اندیشه، و نه با این روش. چنانچه بخوااهند روش آن را  ما به ایشان پیشنهاد می کنیم.

شاهزاده رضا پهلوی برای نتیجه گیری بهتر از مبارزات خود بهتر می بود که خود را نماینده همه مردم می دانستند. این هم با حرف نیست، بلکه با عمل است. شاهزاده می توانند در اندک زمانی میلیون ها مردم ایران را طرفدار خود کنند، تا بایک اعلامیه ایشان میلیون ها مردم در سراسر کشور به خیابان آیند. ولی نه با این اندیشه، و نه با این روش. چنانچه بخوااهند روش آن را ما به ایشان پیشنهاد می کنیم.

سمیّه توحیدلو  فعّال ستاد آقای میرحسین موسوی و یک فرد مذهبی و دانشجوی دکترای جامعه شناسی را شلاق زدند. خانم توحیدلو شیعه، و بسیار مذهبی و پای بند قوانین اسلامی تا جایی که حتّی در زیر شکنجه نیز در حال زمزمه کردن آیاتی از قرآن بود.

زمانی که چنین انسانی با چنین شخصیت و سابقه ی فعّالیت سیاسی را به زیر شلاق گرفتند، عدّه ای گفتند و نوشتند که شلاق خوردن سمیّه توحیدلو که از خود رژیم است و پای بند قوانین اسلامی اش، به ما چه ارتباطی دارد؟.  آنان گفتند که دلشان خنک شده است که چنین آدمی نیز طعم شکنجه و شلاق را چشیده و بدنش داغ زخم شلاق را به همراه دارد.
گفتنی است که بیشتر کسانی اینگونه سخنان را مطرح کردند و وانمود می کنند که  طرفدار  شاهزاده رضا پهلوی هستند،  ولی در اصل با افکار انسان دوستانه ایشان مخالفند.

شاهزاده رضا پهلوی در جایی در رابطه با طرفداران شان گفته اند که : “هواداران من کسانی هستند که به اصولی که بدان متعهد هستم نیز باور داشته باشند، ولی کسانی که مدعی طرفداری از من را دارند، اما در عمل برخورد غیر دموکراتیک با سایر تفکرها داشته باشند در تضاد مستقیم با منش و افکار من هستند و من آنها را طرفدار خود نمی پندارم».

نگارنده، با آن که طرفدار سر سخت جمهوری و سکولاریسم و دموکراسی به معنای واقعی آن هستم و بارها نیز اعتراضم را نسبت به رژیم پادشاهی حتّی نوع پارلمانی اش نشان دادم،  گفته ام و نوشته ام که رژیمی که قدرت در آن در دست مردم و در چهارچوب قانون نباشد و اختیارات زیادی به یک فرد و یا یک خاندان داده شود، پتانسیل دیکتاتوری را دارد و باید از آن دوری کرد، امّا دلیلی نمی بینم که چشمانم را بر روی سخنان زیبا و منطقی و دلنشین شخص رضا پهلوی ببندم و چون موافق نظر ایشان در مورد پادشاهی پارلمانی نیستم، کورکورانه با هر آنچه که ایشان بیان می کنند مخالفت کنم.

آقای رضا پهلوی در رابطه با خانم سمیّه توحیدلو و آنچه که پس از شلاق خوردن ایشان بازگو شد، در سایت شخصی خودشان این چنین نوشته اند:

“در بین پیام های ارسالی مربوط به خبر شلاق نمادین به قصد تحقیر یک شهروند ایرانی، به جملات تکان دهنده ایی همچون: ” ایشان فعال ستاد آقای موسوی بوده یا عضو انجمن اسلامی است و یا طرز تفکر ایشان این چنین یا آن چنان بوده و صلاح نبوده است که از حقوق ایشان دفاع کنید»، برخوردم.

این پرچم شیر و خورشید سرخ به همه مردم سرزمین ایران  تعلق دارد. آیا شاهزاده توانسته  به همه نشان بدهد که او هم به همه ایران تعلق دارد؟. آن روزی که هرگروه و هر مرام و هر اندیشه ای شاهزاده را از آن خود و نماینده خود دانشتند روزی پیروزی ایران است.

این پرچم شیر و خورشید سرخ به همه مردم سرزمین ایران تعلق دارد. آیا شاهزاده توانسته به همه نشان بدهد که او هم به همه ایران تعلق دارد؟. آن روزی که هرگروه و هر مرام و هر اندیشه ای شاهزاده را از آن خود و نماینده خود دانشتند روز پیروزی ایران است.

مگر دفاع از حقوق بشر گزینشی است؟.
برای دفاع از حقوق اولیه یک انسان نباید عقیده وی را تفتیش کرد. در طی ۳۲ سال گذشته نقض مداوم حقوق اولیه مردم ایران یکی از ابزار اصلی سرکوب این حکومت بوده است. چه بسا قبل از انقلاب، عملکرد سازمان امنیت در زمینه نقض حقوق بشر، همچنان که در کتاب “زمان انتخاب” در فصل دوم یادآور گردید، یکی از عوامل نارضایتی های اجتماعی بود.

دفاع از حقوق اولیه انسانی هر شهروند ایرانی وظیفه یکایک ما ایرانیان است.شرط انصاف نیست که قبل از رای دادن به یک لینک یا نوشتن مطلبی در دفاع از حقوق اولیه یک انسان، عقاید وی را جستجو و تفتیش کرد و تنها اگر همانند ما فکر می کند،  از او دفاع نمود. ما بر این باوریم که با اعتقاد راسخ به آزادی و دموکراسی، باید از حقوق انسانی هر شهروند ایرانی دفاع نمود، ولو آن که  با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشیم.

باید که به آقای رضا پهلوی بابت چنین طرز تفکّری تبریک گفت و خوشحال بود که چنین انسانی با چنین پندار نیکی در حال فعّالیت در اپوزوسیون خارج از کشور می باشد.

  • رفتار ناهنجار بعضی از بهاییان ایران و یا خارج از
    ایران را چگونه میتوان توجیه کرد؟

     

     

    من بانوشتن داستان جلال خواستم که گوشه ای از
    ظلمهایی که  حتی بهاییان در شرایط کنونی به
    دیگران بخصوص به دوستان خود انجام میدهند و از اعتماد دوستی ومحبت و عشق آنان سو
    استفاده میکنند نمایان نمایم شاید که مردم ما از بی انصافی دست بردارند و تنها
    منافع شخصی خود را محافظت نکنند؟

     

    در اینکه بسیاری از بهاییان در شرایط ایران زندگی
    بسیار دشواری دارند حرفی نیست و از اینکه به آنان ظلم میشود بسیار نکوهیده است و
    برهمه ماست که با ظلم بجنگیم چه از طرف مسلمانان باشد چه بهاییان و چه از
    آمریکاییان و چه دیگران ظالم ظالم است و غارتگر غارتگر است و اینکه چه دینی و چه
    ملیت و نژادی دارد نبایست مهم باشد یا محترم؟ 
    در شرایط ایران بسیاری از بهاییان مورد بی مهری واقع شدند وحتی بسیاری از
    آنان هم به مرگ محکوم شدند و حس رافت و دلسوزی جامعه ایران را برانگیختند ولی
    بسیاری از آنان هم از شرایط موجود و حس احترام و اعتماد مردم سو استفاده کردند و
    به دوستان خود خیانت کردند. متاسفانه چون غارت شده گان بهایی نبودند و تنها معروف
    به بهاییگری بودند مورد بی مهری جامعه بهایی هم واقع شدند و از حق آنان دفاعی نشد؟
    این خود میرساند که حتی تشکیلات بهایی که بایست پر از مهر محبت باشد هم تحت تاثیر
    شرایط و موقعیت روز هم همان حالت بی تفاوتی و بمن چه تشکیلات دیگر را دارد؟

     

    بسیار دردناک است که یک نفر یکبار به عنوان بهایی
    غارت شود و مورد ظلم قرار بگیرد و یک بار هم به عنوان مسلمان مورد همان بی انصافی
    ها واقع شود؟   که شاعر فرمود که از دیو دد
    ملولم و انسانم آرزوست

     

     

     

     

     

    سخنان زیبا بسیارند و گفتارهای دلنشین هم
    فراوان  ولی تا مادامی که کردار زیبا و
    قشنگی را همراهی نکنند ویا نتیجه ای نداشته باشند 
    جامعه و مردم را درست و اصلاح نخواهند کرد 
    سعدی هم فرمود است که بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند  یا مولوی و عطار هم به این که انسانها باید
    سرشار از عشق و محبت باشند هم سخنانی نیکو گفته اند همانطوریکه حضرت بهاالله هم راه
    کارهایی خوب و زیبا ارایه فرموده اند ولی متاسفانه بهاییان البته بعضی از آنان به
    همه این دستورها عمل نمی کنند بلکه از اعتماد و نیکی نام بهاییت و ارزش اجتماعی آن
    سو استفاده هم میکنند؟ مثلا به دیگران اغیار و به بهاییان احباب میگویند  دیگران را به تشکیلات خود راه نمی دهند مثلا
    درب ضیافت های نوزده روزه به روی اغیار بسته است باز این مورد درکشورهایی که
    بهاییان مورد ضرب شتم هستند قابل قبول است ولی نه درکشورهای مثلا آزاد و دمکراسی
    که دین ارزشی آنچنان ندارد ؟ زنان اجازه ندارند در انتخابات بیت عدل نامزد شوند که
    این مخالف برابری زن و مرد است ؟ 

     

    ناصر به پس از اخراج از کار و مشگل با دولت و دوستان
    مسلمان که از معروف بودن او به بهاییت به سبب داشتن مادر بهایی سو استفاده میکردند
    و اورا غارت کرده و حواله دادگستری اش کرده بود به فامیل بهایی خود که با او بسیار
    مهربان و خون گرم بودند پناه آورد و آنان هم دقیقا همان کاری کردند که دوستان
    مسلمانش با او کرده بودند غارت اموال  بی
    مهری و کنار زدن او پس از غارت اموالش. ناصر با اطمینان اینکه تشکیلات بهایی از او
    دفاع میکند به آنان مراجعه کرد ولی با همان تعصب و بمن چه های نظیر دادگستری
    برخورد کرد و در نهایت او یکبار بنام بهایی غارت شد و یکبار هم به خاطر داشتن پدری
    مسلمان مورد بی مهری و غارت قرار گرفت. بهاییان هم با او همان کردندکه مسلمانان با
    او رفتار کردند؟  درحالیکه مسلمانان در
    ایران از منبع قدرت با او رفتار کردند و اورا غارت فرمودند و با بهانه اینکه مادر
    او بهایی بوده از آن سو استفاده نمودند  و
    بهاییان هم درست همان کار را کردند در صورتیکه همه میدانیم که بهاییان خودشان از
    طرف دولت در فشار هستند ولی باز همان بی انصافی و همان ظلم را در حق او فرمودند؟
    حالا اگر بهاییان در موقعیتی نظیر مسلمانان بودند چه میکردند؟  مدارک هم هست؟ به امید اینکه روزی عشق و محبت
    جایگزین این همه رفتارهای زشت شود  و مردم
    با عشق و علاقه باهم همکاری کنند؟  سعدیا
    مرد نکو نام نمیرد هرگز   مرده آنست که
    نامش به نکویی نبرند؟

    بی امید روزی که انسانیت معیار باشد نه اسم ها و
    نامها و واقعا ترک تعصبات همانطوریکه در آموزه های بهایی گفته شده لااقل توسط همان
    یا همه بهاییان مورد رفتار و کردار واقع گردد و تنها سخنی زیبا برای خواندن نباشد
    چه بسیار کسان که گول کلامهای زیبا را میخورند و به دام شیادان می افتند؟ همانطوریکه
    بسیاری از رهبران شیاد کمونیست 
    کاپیتالیست  و سایر رهبران شیاد
    مذهبی از ساده دلی پیروان معتقد خود سو استفاده هایی سرشار کردند و با انداختن
    تفرقه به غارت آنان پرداختند؟ و ایکاش که مردم بجای توجه به اسم به کردار و رفتار
    ارج می نهادند و  هر انسان والایی را صرف
    نظر از دین ملیت و نژاد و قومیت او مورد توجه قرار میدادند؟  صورت زیبای ظاهر هیچ نیست   ای برادر سیرت زیبا بیار؟ 

     

    بهاییانی که از نام نیک بهاییت سو استفاده کرده و
    میکنند باید از دیدن چهره های مونا و ریختن خون بابیان و بهاییان شرم کنند و برق
    طلا و پول چشمان آنان را نابینا نسازد  و
    از دوستی و احترامی که بخاطر خون ریخته شده بها حق سایر بهاییان و بابیان  سو استفاده های مالی نفرمایند.  و از درگیر بودن سایر دوستان و فامیل
    خوداستفاده های تجاری نبرند؟ و قربانیان دین را دوباره مورد غارت قرار ندهند؟  یا آنان که به آنان پناه آورده اند لخت نکنند و
    زیر روی مالی که به نزد آنان امانت داده شدند است را برندارند و از پریشانی دیگران
    سو استفاده نکنند؟  همیشه یاد داشته باشند
    که بهایی بایست نمونه جامع جمیع کمالات انسانی باشد نه برای غارت و جمع مالی که از
    راه های نامشروع بدست میآید؟  از تعصب
    کناره گیری کنند و دیگران را بخاطر دگر اندیشی 
    آزرده نسازند و کنار نزنند؟ 

  • Sir Mahziyar

    انسان منطقی وخوش فکر وانسان دوست در هر کتب ولباسی با هر گرایش فکری مورد احترام است وشاهزاده رضا پهلوی از خانواده شیعی واقعی نه خرافاتی ووطن دوست که ملت خود را میپرستد در ضمن نظام شاهی همانطور که فکر میکنید نظام مردودی نیست نظام پادشاهی سوئد بهتر است یا نظام جمهوری سوریه پس نوع حکومت مطرح نیست بلکه عملکرد آن مطرح است                                   باتشکر ۱اکتبر سال۲۰۱۱

  • Mohsen Lgvm

    رضا شاه و پسرش چه گلی به سر مردم زدند جز این که دارو ندارمون رو دادند رفت.تمدن و فرهنگ واسمون نذاشتند.رضاشاه پول نفت ایران رو می ریخت به حساب شخصیش.دزدی از این بالاتر آخه.کم آدم کشت.کم واسه خودش اردهای مفت می داد(همه کلاه پهلوی بزارن که چی بشه ؟‌).حالا نوش اومده دم از انسانیت می زنه.جمع کن برو دیگه

  • Mehr Iran53

    اقای پهلوی ،در این چند ساله نشان داده اند که فکرشان ،فکر مردم هست.و به ازادی ایران فکر میکند.واز هرکسی که به دنبال دموکراسی،حقوق بشر و سکولاریسم هستند حمایت میکند و شرط بودن خودشان را  رای مردم میدانند.درود بر ایشان وتمام ازادی خواهان ایران 

  • Amir_sahameddin_von_ghiassi

    مروری
    بر داستان جلال ایکاش بجای اینهمه دینهای رنګارنګ پیامبر عشقی میآمد و به مردم درس
    عشق می آموخت؟

     

    دلم
    میخواست من هم مثل بسیاری دیګر بی تفاوت بودم و کاری بکار نداشتم و با یک بمن چه جانانه
    و یا اینکه این مشګل من نیست ولم کن مساله را کنار میزدم ولی برایم مشګل است که ناراحتی
    ها مشګل ها و بی انصافی ها را ببینم و سکوت کنم همانطوریکه سیستم بین المللی مارا به
    این راه می کشاند. ده ها تن از دانشجویان و یا شاګردان من خودکشی کرده اند که از میان
    آنان بسیاری نیز تحصیکرده و دارای مدرک دکتری از بهترین دانشګاه ها بودند چرا؟ همه
    شما میدانید که دو فرزند شاه ایران نیز خودکشی کردند در حالیکه هر دو زیبا و درس خوان
    با سواد و موفق در تحصیل هم بودند چرا؟ بی تفاوتی ظلم ستم جامعه دیګران و سیستم غدار؟
    باز همه شنیده اید که ګروهی حتی در آمریک هم بنام ۹۹ در صدیها راه افتاده و حق خود
    را طلب میکنند؟ فساد دزدی رشوه خواری بی انصافی سو استفاده از دوستی ها اعتمادها و
    جو بیمار ګونه دادګاه ها دادګستریها قاضی ها و بازپرسهای بی تفاوت رسیدګی ها طولانی
    به پرونده ها و یا سو استفاده از دینهای خدایی که ګروهی را به ثروت مقام و شهرت و محبوبیت
    میرساند و ګروهی هم نان خشګ تنهای خود را از کف میدهند؟ ګروهی شهید کشته سرګشته آواره
    میګردند و دیګرانی در بهترین موقعیت ها قرار میګیرند؟ شاید هم مردم مجبورند که سرهم
    کلاه بګذارند و دیګران را فدای زن بچه یا شوهر بچه خود کنند تا بتوانند زندګی مثلا
    بهتری داشته باشند؟ تعصبهای خشګ ناشی از جهل یا تعصبهای الکی تجارتی همه و همه چیر
    را وسیله ای برای تنازع بقای شخص کرده است. مثلا به هم میهنان بهایی یا سایر اقلیتهای
    ایران ظلم بسیار شده است. ولی همین بهایی ها که اینقدر از دست دیګران و حکومت می نالند
    خودشان در همین شرایط سخت به کسانی که به آنان اعتماد کرده و محبت داشته اند نهایت
    ظلم ستم و غارت را انجام فرموده اند. متاسفانه جامعه بهایی هم دارای همان تعصب ها است
    و حاضر نیستند که بپذیرند که کسی از دست یک بهایی صدمه هایی بسیار خورده است تنها برای
    اینکه بوی اعتماد کرده بود. زیرا نام خوب و نیک بهاییان ممکن است کسانی را ګول بزند
    و در دام شیادان بهایی بیفتند.

     

    داستان
    جلال به این ترتیب است که وی در خانواده ای دو مذهبه یعنی بهایی و مسلمان بود. مادرش
    بهایی و پدرش مسلمانی سخت سفت و متعصب بود. حالا چرا این مرد مسلمان دو آتشه زن بهایی
    ګرفته بود؟ شاید به امید اینکه اورا به راه راست به تفسیر خودش هدایت کند و شاید هم
    اورا مسلمان نماید؟ مادر جلال هم زن او شده بود به همان امید که اورا بهایی نماید؟
    جلال از هما ن کودکی مشګل دینی را داشته بود. یک روز در سن چهار سالګی به پدرش الله
    ابهی ګفت. زیرا شنیده بود که مادرش و دایی هایش الله ابهی میګویند. او هم هنګامی که
    پدرش را دید با شوق بسویش دوید و با مهربانی و دوستی به پدر خوش آمد الله ابهی ګفت؟
    پدر متعصب هم کشیده ای محکم به ګونه کودک چهار ساله نواخت. که شاید از روی مهر پدری
    میخواست اورا از جهنم و آتش دوزخ نجات دهد. درصورتیکه الله ابهی هم ذکری خوبی از همان
    الله یی است که مسلمانان به آن معتقد هستند. دایی بهایی جلال میخواست که به پدر پرخاش
    کند ولی مادر مظلوم جلال مانع شد. پدر جلال میخواست که اورا یک مسلمان بار بیاورد و
    ساعتها در باره دین و حضرت سیدشهدا با جلال صحبت کرده بود که مسلمانان آدمهایی خوب
    تحصیکرده و مهربان هستند.

     

    روزی
    در مدرسه معلم جلال که یک توده ای بود و مخالف دین بچه ها را طوری تحریک کرده بود که
    وقتی میګوید کثیف ترین بدتری دزدتری فاسد تری انسانها کی ها هستند بچه ها بصورت کر
    بګویند مسلمانها؟ در صورتیکه همه بچه مسلمان بودند. هنګامیکه آقای وقار ګفت که بدترین
    احمق ترین بیسواد ترین و… کی ها هستند همه بچه های کلاس سوم دبستان بصورت کر فریاد
    زدند مسلمانان؟ تنها جلال بود که با معلوماتی که پدر بوی سپرده بود ګفت توده ای ها؟
    اینجا بود که جلال کشیده ای محکم از دست معلم خورد. و بعض ګلویش را ګرفت.

     

    درحالیکه
    پدر جلال خیلی مواظب بود که جلال در باره بهاییت چیزی نداند و مرتب به او تعلیمات اسلامی
    میداد و با کمک خواهر بزرګش در سن هشت سالګی نماز اسلامی را از بر کرده بود و مجبور
    بود که هر روز آنرا بخواند آنهم حداقل سه بار باز جلال برای بچه های کوچه مسلمان نبود
    و اورا بنام سګ بابی صدا میکردند و مرتب چند نفری به او حمله میکردند و با او دعوا
    میکردند. تقریبا هر روز جلال با سرکله زخمی و خون آلوده به خانه میآمد مادرش در شستن
    به او کمک میکرد واورا به مظلومیت فرا میخواند و میګفت که با بچه های شرور معاشرت نکند.
    در صورتیکه بچه های ولګرد و شرور احتیاجی به اجازه ګرفتن از جلال برای آزار او نبودند.
    و به او حمله میکردند بدون اینکه جلال با آنان رفت آمدی داشته باشد یا معاشرتی کرده
    باشد. آن روزهایی که جلال خسته دعوا کرده خاک آلوده و زخمی خون آلود به خانه برمیګشت
    پدر مسلمان مومن به او میګفت جلال زود باش خودت را تمیز کن وضو بګیر و نمازت را به
    کمرت بزن و خوب بلند بخوان تا قضا نګردد. منظور پدر این بود که جلال به پشت بام رفته
    اذن بګوید و بعد هم نماز را بلند بخواند تا بچه های بهایی که ساکن همان خانه بزرګ بودند
    از شیندن نماز عربی که جلال میخواند لذت ببرند و هدایت بشوند جلال اجازه اینکه روزهای
    جمعه به درس اخلاق کودکان بهایی برود نداشت. جلال دلش پرپر میزد که با دخترخاله ها
    پسردایی ها و پسرخاله هایش به درس اخلاق برود ولی پدر متعصب مومن اجازه نمیداد. نظر
    من ذکر مصیبت نیست بلکه میخواهم شاید بتوانیم که این عقده سرتانی را برداریم تا کودکان
    ما از همان کودکی اینهمه زجر باورهای ګوناګونان را نخورند.

    هنګامیکه
    جلال یک کودک دبیرستانی بود پدرش نیز درګذشت و یک تیتر تازه هم به تیرهای جلال اضافه
    شده بچه پدر مرده؟ علاوه بر دشنامهای جنسی که بچه های مسلمان به او میدادند که مثلا
    …. به کو… کردم ګوجه فرنګی یا ری… به تابوت بلور سګ بابی بچه سګ بابی حالا دیګران
    اورا هم بابا مرده صدا میکردند. جلال مجبور بود مدرسه اش را عوض کند و بیک مدرسه دورتر
    برود. ولی باز سازمان اطلاع رسانی بچه ها خود کار میکرد ویکی از بچه های همسایه او
    هم بهمان مدرسه آمد.

     

    دایی
    مهربان جلال که تحصکرده هم بود در هنګامیکه در تهران بود خیلی به جلال محبت میکرد.
    جلال از لحاظ مادی وضع بسیار خوبی داشت. مادرش کارمند دولت بود و پدرش هم کارمند ارش
    دولت. هر دو حقوق خوبی میګرفتند و چون بچه های مادر جلال قبلا همه به مرض سرما خوردګی
    و ذات ریه مرده بودند این بود که مادر جلال به جلال خیلی میرسید. اورا همراه خود همه
    جا میبرد و دست کلفت و نوکر نمی سپرد زیرا بچه های قبلی وی که به دست کلفت بیسواد سپرده
    بود همه مرده بودند. جلال تنها فرزند آنان بود ولی خاله جلال ده فرزند داشت که همګی
    در شرایطی بسیار بدی زندګی میکردند. در حالیکه جلال بسیار شیک و مرتب بود آنان مرتب
    به او حسودی میکردند. خاله جلال خانه دار بود این بود که تمامی فرزندان خود را حفظ
    کرده بود ولی بچه های مادر جلال که به دست کلفتها سپرده شده بودند از بین رفته بودند.
    هنګامیکه جلال نماز میخواند بچه های بهایی خانواده او اورا مسخره میکردند. و اورا بچه
    آخوند بچه مسلمان بچه سید میخواندند و بدین وسیله حرص و خشم خود را که همراه با حسادتی
    شدید بود به او ابراز میکردند.

     

    جلال
    با همه این مشګل ها توانست که از دانشګاه مدرک مهندسی بګیرد ودر همان دانشګاه هم بعد
    از خدمت ارتشی اش استخدام شود. حالا مشګل ازدواج پیش آمده بود دخترهای بهایی به علت
    اینکه جلال فامیل مسلمان داشت و معلومات امری یا بهایی نداشت با او ازدواج نمیکردند
    و دختران مسلمان هم همین بهانه را داشتند که مادر جلال بهایی است. بالاخره هم یک دختر
    بهایی اخراجی دانشګاه همسر او شد.

     

    جلال
    یک دوست مثلا بسیار صمیمی داشت که از وی کمک میخواست و متاسفانه جلال هم مقداری زیادی
    از سرمایه خودش و دیګران راهم برای کمک به او داد. مرتضی که پول بسیار زیاد ګرفته بود
    حالا برای پس ندادنش بامبول میزد. و به دادګستری موضوع را کشاند و در آنجا هم مرتب
    از بهایی بودن جلال صحبت میکرد و دیګران را برعلیه او تحریک میکرد. او با ارسال اظهار
    نامه ای به دانشګاه که او بهایی است و برای منحرف کردن جوانان معصوم مسلمانان به دانشګاه
    رفته است سبب اخراج او شد. بعد اورا به دادګاههایی دیګر کشاند که او میخواسته دین اورا
    عوض کند. حالا جلال درګیر این بود که او که پدر مسلمان داشته کی اورا بهایی کرده است.
    و جلال بایست کسی که اورا بهایی کرده است را معرفی میکرد. زن بهایی جلال از وحشت اینکه
    پدرش درګیر شود مرتب جلال را در فشار میګذاشت؟

     

    جلال
    مجبور شد که به آمریکا برود این بار فامیل بهایی او در آمریک که جلال برای آنان پول
    فرستاده بود اورا مسلمانی ناراحت معرفی میکردند تا بلکه با منزوی کردن او سرمایه اش
    را غارت کنند. جلال توانست از صفر دوباره شروع کرده و زن بچه هایش را هم به آمریک ببرد.
    حالا این بار پسرجلال بود که مرتب نعره میکشید که چرا به فامیلت اعتماد کردی و قبلا
    آمدن خودت برایشان پول فرستادی؟ جلال که در تهران درآمدی مکفی داشت در اینجا حداقل
    دستمزد را میګرفت و نمی توانست مثل تهران خرج کند. این بود که همسرش از او تلاق ګرفت.

     

    جلال
    که همه سرمایه اش را در تهران به همسرش سپرده بود و او هم به پدرش داده بود. جلال به
    امید اینکه پدر و مادر همسرش بتوانند زندګی آنان را دوباره یکی کنند و همسررا نرم کنند
    با بی مهری آنان مواجهه شد. با او مثل یک جذامی رفتار کرده و اموالش را از بین بردند.

     

    آنچه که باقی مانده بود را جلال همراه خانه اش به پسر
    خاله ای که اکنون با همسرش به او خیلی مهربانی میکردند سپرد و به آمریک برګشت. این
    بار پسرخاله بهایی و همسر بهایی او نیز همان کاری را با او کردند که دوست مسلمان کرد.
    نامه نګاریهای جلال به مرکز های بهایی فایده ای نداشت و تعصب بهاییان شامل حال جلال
    شد