بررسی جامعه از دیدگاهی فراتر از مذهب و قوم گرایی – بخش دوم ۳

حال با دانستن این قوانین طبیعت به سراغ چرا باید به این قوانین پایبند بود می رویم: نخست اینکه بقا هیچ تضمینی ندارد. نمی توان گفت اگر موجودی اینکار یا آن کار را بکند بقایش ۱۰۰% است، اما این قوانین و شناخت و پایبندی به آنها احتمال بقا را بالاتر می برد. برای پایبندی یک نمونه ساده می آورم: اگر دو شیر بر سر تقسیم شکار دائما جدال کنند، خوراک نسیب شغال ها می شود.

اگر جدال بر سر ماده شیران بین شیر نر آلفا و بتا بسیار طولانی و حتی تا پای جان شود یکی یا هر دوی آنها از داشتن زخم های ایجاد شده در نبرد تن به تن خواهد مرد و خود آسیب به بقای گروه و فرد است، پس بیشتر موجودات به جنگ زرگری (حال با نشان دادن یال و کوپال و نعره کشیدن یا با زدن چند سیلی و یک کشتی کوتاه) برتری و سلسله مراتب را به هم نشان می دهند.

بر پایه همین, بشر از روزهای نخستین تا کنون قوانینی برای حفظ گروه خود ساخت و این قوانین رفته رفته با رشد فکری و خرد انسان بهبود یافت. شکل گیری ادیان هم پاسخی درخور جامعه ی عصر برنز به دو پرسش اساسی بود ۱- توجیه ناشناخته ها که بشر نخستین را دچار ترس می کردند (از عوامل طبیعی مانند رعد و برق، سیل، زمین لرزه، آتشفشان و حتی خورشید گرفتگی گرفته تا مرگ)

۲- ایجاد قوانینی برای بقا. ولیکن پس از هزاره ادیان و آغاز عصر دانش ادیان بیشتر تبدیل به وسیله ای برای گسترش قلمرو شدند و برای همین خیلی از جنگهای قلمرویی بشر به بهانه ادیان بوده است (حمله اعراب به دیگر سرزمین ها، جنگهای طولانی ایران و روم بر سر ارمنستان که زرتشتی بود و مسیحی شد، جنگهای صلیبی، استعمار آمریکای جنوبی و آفریقا بنام مسیحی کردن و رستگار کردن مردمان این قاره ها و …).

به مردمانی که دین را سرلوحه کار و زندگی خویش قرار داده و در یک کشور با حکومتی دینی زندگی می کنند، بنگرید؛ آیا سوای عقب ماندگی، ارتجاع، بیماری ها روانی، اعتراضات و تظاهرات کلیشه ای، دشمنی با تمامی کشورها و مردمان غیر مسلمان، چیز دیگری در آن ویرانه ها یافت می شود؟ حکومت دینی سبب عقب ماندگی یک ملت می گردد و تا قرن ها هیچگونه خلاقیت و استعدادی در آن خرابه شکوفا نخواهد شد.

به مردمانی که دین را سرلوحه کار و زندگی خویش قرار داده و در یک کشور با حکومتی دینی زندگی می کنند، بنگرید؛ آیا سوای عقب ماندگی، ارتجاع، بیماری ها روانی، اعتراضات و تظاهرات کلیشه ای، دشمنی با تمامی کشورها و مردمان غیر مسلمان، چیز دیگری در آن ویرانه ها یافت می شود؟ حکومت دینی سبب عقب ماندگی یک ملت می گردد و تا قرن ها هیچگونه خلاقیت و استعدادی در آن خرابه شکوفا نخواهد شد.

یکی دیگر از مشکلات بشر که از همین قلمروسازی برخواسته است، بشر برای زندگی گروهی خود قبیله و سپس قوم ها و ملت ها را تشکیل داد. هر کدام از این گروه ها قلمرویی برای خود ساختند و نبرد بر سر منابع اولیه دلیل اصلی بیشتر جنگ های تاریخ بوده و هست. اما این تغییرات و گروه شدنها به ایجاد خورده فرهنگ ها و حتی تفاوت های زبانی انجامید و این تفاوت ها و برتری خواهی ها به دلیل مهمی برای همه ی جنگ های تاریخ تبدیل شد، که گاهی دست در دست دین و گاهی بطور مستقل شعله جنگ ها را برافروخته است.

این داستان ادامه داشت و تمدن ها و کشورهای بزرگ ایجاد شدند و از بین رفتند تا به اوایل قرن بیستم رسیدیم. اروپاییان که در آغاز قرن بیستم دو جنگ بزرگ جهانی اول و دوم را پشت به پشت تجربه کردند به این اندیشه افتادند که این دو دلیل جنگ ها بیش از اینکه به افزودن قلمرو به آنها کمک کند موجب نابودی آنها می شود (برای خلاصه شدن این مقاله؛ به ریشه های اندیشه ی خردمندان غرب برای رسیدن به مبارزه با نژاد پرستی و قوم گرایی و همچنین کنترل ادیان و ایجاد حکومت های سکولار نمی پردازیم که خود نوشتاری دیگر است).

آنها با داشتن تجربه جنگ های خانمان سوز داخلی و بین کشوری و حتی قاره ای به این نتیجه رسیدند که یک قانون جهانی نوین برای خود بچینند و کشورها در کنار هم پاسدار آن باشند (تشکیل سازمان ملل و سازمانهایی از این دست). هر چند در آغاز این اندیشه دو مکتب متفاوت وجود داشت ( کمونیسم و سرمایه داری) و به مرزبندی و قلمروکشی جدید و جهانی دو قطبی انجامید، اما هر دو سوی میدان به یک قانون کلی پایبند ماندند و آن هم توازن نیرو و جلوگیری از رویارویی مستقیم.

از سوی دیگر هر دو سوی میدان برای رسیدن به منابع بیشتر کشورهایی که در این دو بلوک نبودند به استعمار نوین آنها پرداختند ( divide and rule تفرقه بینداز و حکومت کن) در آفریقا، آمریکای لاتین و خاورمیانه نمونه بارز این قانون را در تاریخ دیده ایم و می بینیم، این قانون نخستین بار توسط سزار روم بکار گرفته شد و پس از او ناپلئون بناپارت و خیلی از سیاستمداران بزرگ مانند چرچیل، لنین، استالین و مائو از آن بهره برده اند. شاید اینجا دوستان کمونیست و یا چپی و مصیبتی بحثی ضد امپریالیستی راه بیندازند، اما این یک حقیقت تاریخی و طبیعی است و ساختن آرمانشهر در مقطعی که هنوز دانش و فن آوری بشر به حدی نرسیده که جدال بر سر منابع اولیه نباشد این قانون هم کاربرد دارد و خواهد داشت و این قانون برپایه شواهد تاریخی از هر دو سوی میدان بکار برده شده است و تنها ویژه مکتب سرمایه داری نبوده است.

اما قرن بیستم همانگونه که گفتم دارای دو مکتب برابری خواهی سوسیالیسم و لیبرالیسم بود. هر دو برابری طلبی داشتند با یک فرق عمده که لیبرالیسم این برابری را برای جامعه ولی در سطح فردی جستجو می کرد به این معنا که ایجاد موقعیت و فرصت یکسان برای فرد فرد افراد جامعه، اما اینکه فردی از موقعیت های خود بهره ببرد یا خیر مشکل خودش بود و سوسیالیسم آن را برابری کما بیش بی قید شرط کل جامعه می دانست (چون این نوشته به نقد این دو دیدگاه نمی پردازد، به همین میزان بسنده می کنیم).

در سال ۲۰۰۸ مجسمه فرانکو سوار بر اسب را از میدان شهر بر می دارند. عاقبت و پایان کار هردیکتاتور در جهان همین است. تنها چیزی که از آنان می ماند، بدنامی، ناسزاگویی، و نفرین بدانان است. در آینده نه چندان دور، مردم ایران وتصویر و عکس هر آخوند، پاسدار، و بسیجی را پاره پاره کرده، بدرون توالت خواهند انداخت.

در سال ۲۰۰۸ مجسمه فرانکو سوار بر اسب را از میدان شهر بر می دارند. عاقبت و پایان کار هردیکتاتور در جهان همین است. تنها چیزی که از آنان می ماند، بدنامی، ناسزاگویی، و نفرین بدانان است. در آینده نه چندان دور، مردم ایران وتصویر و عکس هر آخوند، پاسدار، و بسیجی را پاره پاره کرده، بدرون توالت خواهند انداخت.

هر دو سوی میدان هم در آغاز دین را افیون توده ها می دانستند حال یکی مانند کمونیست بی دینی را به صورت دین رسمی کشور در آورد یکی دیگری سکولاریسم را برگزید (کاری به دین مردمان نداشته باشیم اما از دخالت دین در سیاست جلوگیری کنیم، کشورهای کمونیستی سکولار نبودند) همه اینها برای همان اصل پایه ای بقا بود. هرچند کشوری مانند امریکا پس از آغاز جنگ سرد و برای مقابله با بلوک شرق بجای مبارزه با خود دیدگاه به یک مبارزه جانبی با شرق پرداخت و آن هم به غلط ایجاد پروپاگاندا و برابر کردن بی دینی و آتئیسم با کمونیسم بود و تا جایی پیش رفتند که کلیساها در آمریکا اینقدر قدرت یافته اند که آمریکا دارد به دوران پیش از سکولاریسم خود باز می گردد و اینکار را نتنها در درون آمریکا کردند بلکه حمایت غیرمستقیم از انقلاب ایران و حمایت مستقیم از مجاهدین افغان در جنگ با شوروی سابق نمونه های مسلم استفاده ابزاری آمریکا از دین برای مبارزه با بلوک شرق بوده است.

پرسش اینجا پیش می آید که چرا باید به قوانین جهانی تا ایجاد قانونی فراگیرتر و انسانی تر پایبند بود، هستند کشورهایی که پایبند نیستند، سرنوشت آنها چه خواهد بود؟ برای نشان دادن چگونگی قوانین بهتر است به همان قوانین طبیعت مراجعه کنیم. در طبیعت همانگونه که گفتیم گاهی اوقات برای بقای نسل موجودات از جان خود هم می گذرند، اگر این را از دیدگاه منافع نگاه کنم یعنی قربانی کردن منافع کوتاه مدت برای منافع بلند مدت.

نمونه ساده آن انباشتن خوراک زمستانی توسط مورچه ها و … در حالت عادی و حتی خیلی از موجوداتی که از نظر فرگشت اجتماعی در سطح پایینتری هستند منافع بلند مدت یا در ذهنشان تعریف شده نیست (هنوز به رشد مغزی برای برنامه ریزی یا حافظه بلند مدت نرسیده اند) یا اینکه کمتر به آن فکر می کنند. یک نمونه محسوس از فرگشت طبیعی در این راستا مهر مادری است.

مادر حتی جان خود را برای نوزاد فدا می کند، در صورتیکه اگر به منافع شخصی و کوتاه مدت خود فکر می کرد می باید عکس آن را عمل می کرد. حال کسانی که دارای رشد فکری کمتری هستند به منافع کوتاه مدت خود فکر می کنند و هیچگاه به منافع بلند مدت کاری ندارند. البته باید بگوییم که همه ی منافع بلند مدت حتما بهتر و دارای اولویت نیستند برای همین بخش خردمند و الیت جامعه با گفتگوهای فراوان منافع بلند مدت صدور برای جامعه و افراد را شناسایی کرده و در چهارچوب قانون به اجرا در می آورند.

دیدن جنازه های ایرانیان بینوا در هر گوشه از کشور که بر اثر تصادف تکه و پاره شده اند به امری عادی و اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. همه روزه چندین خانواده ایرانی به خاطر از دست دادن عزیزانشان در تصادفات جاده ای داغدار می شوند، به راستی برای پایان دادن بدین فقر عمیق فرهنگی چه باید کرد؟

دیدن جنازه های ایرانیان بینوا در هر گوشه از کشور که بر اثر تصادف تکه و پاره شده اند به امری عادی و اجتناب ناپذیر تبدیل شده است. همه روزه چندین خانواده ایرانی به خاطر از دست دادن عزیزانشان در تصادفات جاده ای داغدار می شوند، به راستی برای پایان دادن بدین فقر عمیق فرهنگی چه باید کرد؟

یک نمونه ساده آن و مقایسه دو جامعه یکی قانونمند و دیگری بی قانون مانند کشور خودمان: رعایت رانندگی د میان خطوط خیابان و پرهیز از رانندگی زیگ زاگی. شاید من راننده فکر کنم اگر خط کناری به اندازه چند خودرو خالی تر است و من یک فرمان بدهم و به آن خط بروم پس چند ماشین جلوتر می افتم، خوب این می شود منفعت کوتاه مدت، با این منفعت در ظاهر من هیچ ضرری نمی کنم، ضرر شامل ماشین های پشتی این خط است که مجبور می شوند کمی سرعت خود را کاهش دهند.

و لیکن اگر به بلند مدت نگاه کنیم می فهمیم که اگر این کار در فرهنگ رانندگی نهادینه شود راننده خودرو دیگری در پیش رو ممکن است این کار را بکند و او موجب شود مسیر پشت سر او که من هم رانندگی می کنم کند تر شود و چون همه می خواهند زیگ زاگ رانندگی کنند پس از این سرعت بیشتر کاسته می شود تا جایی که ما با دستان خودمان یک ترافیک کذب ایجاد کرده ایم.

نمونه ای دیگر، سرعت رانندگی در جاده ها بر پایه چگونگی طرح جاده، موقعیت جغرافیایی، شیب، پهنا و دیگر عوامل تعیین می شود، راندن با سرعت بیشتر از سرعت مجاز دقت و امنیت سفر را کمتر می کند فرز کنید مسیر جاده ی تهران-اصفهان ۵۰۰ کیلومتر است و سرعت مجاز ۱۲۰ کیلومتر اما من با سرعت ۱۸۰ کیلومتر رانندگی کنم، لذت سرعت بالاتر ( قلیان هورمون هیجان) زودتر رسیدن به مقصد و چند چیز دیگر می تواند سود کوتاه مدت این اختلاف سرعت باشد.

تفاوت زمانی یک ساعت و نیم است، همه و همه دلیل بر رعایت نکردن قوانین و سرپیچی از آن و بهره بردن از سود کوتاه مدت است. ولی این حرکت وقتی به صورت یک فرهنگ در بیاید یعنی تعداد بیشتری این بی احتیاتی را می کنند و ریسک خطر نه تنها از شما بلکه از رانندگان دیگر هم برای شما افزایش می یابد و نتیجه دراز مدتش می شود رکورد داری در مرگ و میر جاده ای بر جمعیت کشور (دوستان بهانه نیاورند که جاده های ما خوب نیست و مسئولین رسیدگی نمی کنند و … خیلی از کشورهای جهان جاده هایی بس نامناسب تر از کشور ما دارند اما مرگ و میر جاده ای آنها بسیار پایین تر است).

حال اصل قوانین چه نقشی دارند؟ قوانین انسانی در اصل راه حل های اجتماعی و سیاسی برای جلوگیری از بحران و یا کنترل بهتر بحران ها است. نمونه ساده آن برچیده شدن سلطنت مطلقه در اروپا در مقایسه با دیگر کشورها است. کشورهای اروپا مانند همه جهان سالیان سال پادشاهی مطلقه و دیکتاتور داشتند، پادشاه دیکتاتور و مقتدر به خودی خود سودهای فراوانی داشت برای همین دوام این سیستم حکومتی در طول تاریخ تمدن بشر طولانی بوده است.

کشورهای اسلامی اسیر تفاله های اسلامند. سالیان زیادی است که اخوان المسلمین در مصر و فدائیان اسلام در ایران، و شمار زیادی مسجد و آخوند و مسأله گو، در کشورهای اسلامی زده پراکنده اند و سپری در برابر آزادی و دموکراسی اند. آیا با وجود این حشره ها امکان به آزادی رسیدن کشورهای اسلامی وجود دارد؟ ما که امیدی نداریم، شما چطور؟

کشورهای اسلامی اسیر تفاله های اسلامند. سالیان زیادی است که اخوان المسلمین در مصر و فدائیان اسلام در ایران، و شمار زیادی مسجد و آخوند و مسأله گو، در کشورهای اسلامی زده پراکنده اند و سپری در برابر آزادی و دموکراسی اند. آیا با وجود این حشره ها امکان به آزادی رسیدن کشورهای اسلامی وجود دارد؟ ما که امیدی نداریم، شما چطور؟

اما مشکل همزمان با خودش می آمد، کارآمدی یک پادشاه دلیل بر کارآمدی فرزند او نمی شود و چون تمرکز نیرو بر روی یک فرد بود این موجب می شد که اگر فرد جانشین از قدرت و توانایی همسان برخوردار نمی بود هرج و مرج و بدبختی کشور را فرا گیرد و کشور تا حد سقوط و فروریزش برود. خود پادشاه مستبد هم چون کمتر به خواسته های مردم توجه داشت در زمان خود نارضایتی هایی را ایجاد می کرد.

همه مشکلات در تمرکز قدرت تصمیم گیری و حتی اجرایی روی یک نفر بود. از این روی اروپاییان تصمیم گرفتند این قدرت را از پادشاهان بگیرند و به مردم بدهند و دموکراسی ایجاد کنند، اما تنها در دو کشور فرانسه و روسیه انقلابی خونین صورت گرفت. هرچند آنها آنقدر عاقل بودند که جلوی عوارض انقلاب را تا حدی بگیرند اما دیگر کشورها این تجربه را تکرار نکردند و از معایب انقلاب درس گرفتند و روندی مسالمت آمیزتر را پیگیری کردند و البته پادشاهان هم فهمیدند دوران استبداد گذشته است پس یا با کنار گیری وسلامت آمیز حکومت به جمهوری تبدیل شد.

یا اینکه ارکان پادشاهی قوانین مشروطه را پذیرفتند و پادشاه یا ملکه تنها تبدیل به یک سمبول فراجناحی و اتحاد ملی شد و در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه دخالت نکرد. هم نهاد سنتی باقی ماند هم مردم به خواسته های خود رسیدند. همین امر درباره دین انجام شد و قدرت کلیساها در سیاست گرفته شد و به نهاد مردمی مجلس و دولت داده شد. تفکیک قوی سه گانه و البته رکن چهارم یعنی مطبوعات آزاد کنترل کننده ی این توازن قوا بوده اند. این روش آرمانشهر نیست اما بهترین روش اجرایی است که تا کنون بشر یافته است.

مردمان به سه دسته تقسیم می شوند: ۱- پیشرو: مردمانی که پیشرو هستند و نه تنها از تجربه های خود برای قانون گذاری بهره می برند، بلکه یک دیسکورس زنده و فعال برای شناخت قوانین بشری و اخلاقیات دارند. (بیشتر کشورهای پیشرفته امروز جهان در این گروه قرار دارند)

۲- دنبال کننده: کشورهایی که حال یا تجربه های قدیم داشته اند یا خیر اما قوانین ساخته شده در کشورهای پیشرو را گاهی بدون تغییر و گاهی با اندکی دگرگونی می پذیرند و تلاش دارند با حضور فعال در گفتگوهای آکادمیک و جهانی جایگاهی برای خود پیدا کنند.

۳- عقب مانده: کشورهایی که نه از تجربه گذشته خود یا دیگران درس می گیرند و نه به قوانین بشری پایبند هستند، اینگونه کشورها و مردمانشان بارها و بارها اشتباهات گذشته را تکرار می کنند و به جای درس گرفتن و شرکت در دیسکورس سالم و منطقی به ساختن توهم توطئه و انداختن گونه اشتباهات خویش بر گردن دیگران (به ویژه کشورهایی که پیشرفت کرده اند) دنبال بهانه جویی و تبرعه خود هستند. شوربختانه ما در روندی رو به عقب ماندگی هستیم و بجای خود سازی روز به روز بر خرافات حاکم بر ذهن خود و این توهمات توطئه می افزاییم.

  • Sefrzaneh khamenehey

    man ke reydam be jomborie eslamie va hameyeh srdamdaranesh+eslam va khahare hare basijieh va sebahey ham hast gayedam kiram ham to dahaneh hame mofkhorhayeh dine esalam az mohamad gerefteh ta khameneyeho bagheyeshon hameshon koskeshand

  • Amir_sahameddin_von_ghiassi

    ما داریم دنبال
    دیکتاتور میګردیم درحالیکه این دیکتاتور در وجود خود مانهفته شده است؟

     

     

     

    آری ما اکثرمان دبکتاتور هستیم و تنها فکر منافغ
    آنی خودمان هسیتم و تحمل دیګران را نداریم

    ما به طرفهای مقابل
    و دګر اندیش خود احترام نمی ګذاریم  آنان
    را منحرف و خودمان را درست می پنداریم.  خود خواهی تمامیت طلبی  دیکتاتوری در وجود اکثر ما نهادینه شده است
    آنوقت به دیکتاتوری که توانسته است قدرت را بدست ګیرد ناسزا میګوییم لابد چرا من
    بجایش ننشسته ام .

    شاید شما هم
    مثالهایی بسیار دیده و یا شنیده باشید که در برابر فداکاری و خوبی پاداشی سهمګین دادند. مردی را که زنی را که کمک کرده اید با شما بد میشود
    و در پی خسارت زدن بشما بر میآید لابد این ضرب مثل را شنیده اید که کسی که لب چاه
    است هلش بده به چاه و کمکش نکن که خودش را نجات بدهد.  البته شاید سیاست جهانی بر این پایه استوار
    باشد که مردم یا بی تفاوت باشند ویا ظالم تا آنان بتوانند غارتهای خود را انجام
    دهند. در مقیاس کوچک هم همین طور است که کسی که مثلا رییس یک اداره میشود اول سعی
    دارد که دیګرانی که زیاد کرنش نمی کنند کله پا کند و دوستان و فک فامیل خود را
    جایګزین آنان نماید.  در مثالهای بزرګتر هم
    که خودتان شاهد هستید که ګروه ها و دسته بندیهای میخواهند همه امور را در دست
    داشته باشند و به دیګران مجال کار و حتی فرصت خدمت ندهند. 

     

     

    ما خودرا عقل کل دانای دهر و همه فن حریف
    میدانیم  و تنها به خودمان فکر می
    کنیم  تا هر طور شده ګلیمان را از آب بیرون
    بکشیم. و تادستمان به دم ګاوی بند شد دیګر متخصص درهمه امور
    می باشیم و دیګران را قبول نداریم حتی اګر دانش آنکار را هم نداشته باشیم.  برای همین است که ما درګیر با شیادان ملی
    مذهبی  مکتبهای سیاسی و.. شده ایم  و همه شهید و کشته میخواهند تا حرفشان را به
    کرسی بنشانند. و از جیب ملت میخواهند صرف کارهای خصوصی و منافع شخصی خودشان بکنند.
    حسادت  بی انصافی  ظلم تمامیت خواهی مزایایی است که فعلا با
    همراهی بی تفاوتی با آنان درګیر هستیم. ما به دوستی که به
    کمک ما آمده است خیانت می کنیم و وقتی با دیګر نیازی نداریم برایش پا پوش هم درست
    میکنیم.   

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    دتمرین توپک ښه تیر
    شول.  عسکرانوته مبارکی ووایی لطفا. پرون د
    توپک تمرین ښه تیر شول

  • Amir_sahameddin_von_ghiassi

    نگاهی منصفانه به مشگل های جنسی و عشقی جوانان

     

    مدتی پیش جوانان بسیار متعصب افغانی از دیدن شنای
    پدری با دخترش در لباس شنا حتی آنان را مستوجب گردن زدن میدانستند درحالیکه شما
    میدانید که شنا کردن زن مرد  دختر و پسر در
    مکانهای شنای عمومی در غرب و شاید بسیاری از کشورهای حتی اسلامی عملی عادی
    است.  قبل از آن هم هم میهنان افغانی از
    اینکه در یک عکس دست یک افسر زن افغان در زیر دست یک افسر آمریکایی بود که داشتند
    دو نفره کیکی را می بریدند باز دچار تعصب های شدید شدند و وای اسلامان بهوا رفت.
    البته من محقق و تحلیگر نیستم و تنها موردی را که دیده ام ذکر میکنم. در مجله
    اینترنتی فضول محله نوشته شده و با اشاره به سندی که حضرت رسول زبانشان را در دهان
    حضرت فاطمه دخترشان میکردند و همسر ایشان عایشه به اینکار آن حضرت اعتراض فرموده
    بودند.  و اینکه حضرت محمد میان سینه های
    دخترشان را می بوسیدند.  بعد هم نوشته هایی
    در پایین این مقاله بود که در آنها گفته میشد که در آن زمان زبان در دهان کسی شاید
    رسم بوده است.  و پدر محرم است و میتواند
    که دخترش را ببوسد ولی من نمی دانم چرا برای شنای یک پدر با دخترش بچه های مثلا
    متعصب افغانی آن الم شنگه را براه انداخته بودند؟ 
    آنچه که من مینویسم تنها دیده ها وتجربه های من است ویک کار تحقیقی علمی
    نیست. ولی من که سالها در مدرسه ها و دانشگاه ها تدریس کرده ام کم بیش با مشگل های
    جوانان برخورد کرده ام ویا در دوره دانش آموزی و دانشجویی مشگل های دوستان خود را
    دیده ام و برداشتی کلی از آنها دارم. 

     

    متاسفانه بسیاری از بهترین دانشجویان من بعد از
    گرفتن حتی مدرک دکتری از بهترین دانشگاههای اروپا و یا آمریکا خود کشی کرده اند؟
    چرایش برای من بسیار گران است و من حتی نخواستم که با پدران ومادران آنان که حتی
    دوستی هم داشتم در این باره صحبت کنم. ولی شما میدانید که ازپنج فرزند شاه
    ایران  دو نفرشان خود کشی کرده اند؟  آنان نه عیب جسمی داشتند و نه فقیر بودند ونه
    حتی مورد تعرض دیگران چون هر انسان عاقلی میداند که آنان در کودکی از ایران خارج
    شده بودند و هیچ درگیری سیاسی مالی اقتصادی نداشتند.  ولی چرا خود کشی کردند؟  این در حالی است که به جوانان دانشجوی ما مثلا
    در آلمان حتی اتاقی که یک نفر دانشجوی آلمانی یا حتی اروپایی خواستارش بود  اجاره نمی دادند؟  و بهانه شان هم این بود که شما شرقی ها کثیف و
    بی اخلاق هستید دختران مارا می ربایید و با آنان همخوابه میشوید بعد هم رهایشان
    کرده به سرزمین خود میرود تا با دوشیزه ای دیگر ازدواج کنید. همانطوریکه شاید شما
    هم بتوانید حدس بزنید اینکار را بیشتر ثروتمندان ما میکردند ولی تاوانش را
    دانشجویان فقیر تر و یا دانشجویان طبقه متوسط بایست پس میدادند.  داشتن معیارهای متفاوت و دینهای ارثی بدون
    تحقیق و تفکر و قبول کرده معیار های کشوری بدون بررسی و یا مطالعه آن  مشگلی بود که دامان مارا گرفته بود.  مثلا یک پسر متعصب  که برای اولین بار وارد آلمان میشد و آن  دختران دکتوته پوش و با شلوارک های داغ را
    میدید که براحتی با پسران معاشرت میکنند و اگر آنان را دوست داشته باشند حتی بدون
    مدرک و سند ازدواج با آنان همخوابه میشوند و سر سینه و رانهای خود را براحتی در
    معرض دید حریصانه پسرهای ندید بدید شرقی قرار میدادن  با یک زن هرجایی شاید مقایسه میشدند.  و این پسران متعصب هیچ نوع احترامی برای آنان
    قایل نبودند. به مرور آنان که منصف بودند درک میکردند که آنان معیار ها و روشهای
    دیگری دارند وبرای آنان اگر همدیگر را دوست داشته باشند دیگر ورقه ازدواج یا صیغه
    نامه مهم نیست؟

     

    دختران و پسران آنان به لذت بردن جنسی از هم عادت
    کرده اند. و باهم باحتمال دوستانه و عاشقانه برخورد میکنند نه اینکه پسری شرقی با
    دختری غربی هم خوابه شود وبعد اورا براحتی رها سازد؟  سرکوب کردن تمناهای جنسی و دوست داشت سکسی و
    رابطه کامل عشقی همراه با سکس بدون ازدواج در فرهنگ شرقی ها جا نیفتاده ا ست و یک
    پدر و یا حتی برادر و خواهر نسبت به این موضوع حساس هستند.  مثلا در شرق ممکن است پدری دخترش را که رابطه
    حتی عاشقانه با پسری داشته باشد تنبیه سختی بکند؟ 
    یا حتی بکشد. متاسفانه این عقده های جنسی در جوانان ما بصورتهای دیگری
    تظاهر میکند  یا جوان خشن پرخاشگر
    میشود  و یا حسود بیش از حد و دشمن کسانی
    که رابطه های آزادی دارند حسادت و خشم جنسی که چون خودش امکان تمنای وصال معشوقه
    زیبا را ندارد بر دیگران نیز حرام میداند؟ 
    باز هم روشن است که ثروتمندان ما از این مرحله براحتی میگذرند و برای بچه
    های خود یا زود زن میگیرند و یا شوهر پیدا میکنند ویا برایشان کلفت های زیبا و
    جوان استخدام میکنند یا نوکرهای باهوش و دست سفت و حتی ممکن است که برای اینکه
    کارشان کاملا شرعی و مثلا الهی باشد خواندن صیغه را هم انجام دهند.  و یا با سرکوب آن توسط بچه های طبقه متوسط و
    فقیر به زندگی خود ادامه میدهند در صورتیکه 
    در آرزوی داشتن یک همسر زیبا در تخت خواب خود روز شماری میکنند تا بتوانند
    با داشتن کار و درآمد این مشگل را حل کنند. راه های انحرافی علاوه برخشم و
    پرخاشگری   انجام عمل جنسی با محرم ها  یا با حیوانان و خود ارضایی و تعرض و تجاوز
    جنسی هم هست.   که نمونه های وحشتناک آنرا
    که ریختن اسید به صورت دختر ها است دیده اید. 
    نیروی محرکه جنسی عظیم است و با کنار گذاشتن آن یا با بی محلی به آن مشگل
    کماکان سرجایش سفت سخت نشسته است. دورویی از دیگر روشهایی است که بخدمت گرفته
    میشود  رابطه های نامشروع  زنان شوهر دار دارای همسر مسن تر از خودشان با
    جوانان و نوجوانان بالغ شده ؟  دستمالی
    کردن جنسی کودکان و یا حتی تعرض و تجاوز به آنان و یا خواب دیدن های جنسی که همراه
    با ریخته شدن اسپرمها به بیرون است نیز همراه با این جوانان است که نمی توانند باصطلاح
    دوست دختری عاشقانه داشته باشند ویا نزدیکی با زنان بدکاره که خود را میفروشند؟ که
    البته تنها یک عمل مکانیکی است وهیچ نشانه ای از عشق و دوستی همراه با سکس
    ندارد؟  حالا ما هی خودمان را به کوچه علی
    چپ بزنیم و هی عقده های خود را سرهم خالی کنیم و با تمامیت خواهی  حسادت 
    توهین و تحقیر دیگران بخواهیم سرپوشی بر سر این مشگل خود بگذاریم. 

     

    در غرب زنان و دختران در موقع دیدن هم با مرد ها هم
    آغوش میشوند و همدیگر را حتی می بوسند 
    البته این کار ممکن است بسیار عاشقانه و یا تنها دوستانه باشد ولی بهرحال
    یک حس ضعیف و قابل کنترل جنسی نیز در آن نهفته شده است. ما مردان از دیدن زنان
    ودختران زیبا لذت می بریم و دوست داریم که با آنان هم کلام شویم؟  بعضی ها ممکن است که براحتی تحریک جنسی هم
    بشوند و بدین ترتیب دختران وزنان زیبا و جوان را مجبور میکنند که خودشان را
    بپوشانند بجای اینکه چشمان وفکر خود را پاک کنند این محدودیت را به دختران و زنان
    تحمیل میکنند.  اینجا هست که سرچشمه دورویی
    میشود و زنان و دختران با هوسهای جنسی و عشقی مجبور هستند که همه اینکارها را
    یواشکی و محرمانه انجام دهند شاید هم با ترس و لرز که بعضی وقتها بخصوص برای فقرا
    و طبقه متوسط موضوع لو میرود و آنان سر از زندان  
    در میآورند؟ 

     

    این یک نکته درست است که هر زنی و هر مردی در سنی
    بخصوص احتیاج به همسر و عشق بازی همراه با سکس دارد.  و اگر این را نخواهیم بدانیم دلیل این نیست که
    مشگل و موضوع فراموش شده است. بطوریکه من قبلا هم نوشتم اینکار ها با حرص غضب  و آزار دیگران تا با فحاشی و تجاوز همراه
    میشوند.  سرکوب کردن احساسهای جنسی و عشقی
    شاید کاری درست نباشد زیرا به زیر زمینی کردن و غیر قابل کنترل بودن آن ختم میشود
    و یک مشت جوان عصبی  زود رنج و معتاد و یا
    پرخاشگر نصیب ما خواهد کرد؟  استفاده ما هم
    از این مشگل این است که جوانان مارا اغفال کرده برای کارهای غیر عادی از آنان سو
    استفاده میکنند.  جوانانی که بدون هیچ
    اطلاعی از مثلا اسلام در دامان شیادهای مکار می افتند ویا به دام های قاچاق چیان
    سکس و مواد مخدر وارد میشوند که در روزنامه ها می توانید اخبارش را بخوانید.  نداشتن مربیان و رهبران دلسوز است که مارا در
    این کلاف سردرگم رها کرده اند.  دورویی
    دزدی فساد نبود کار و دانشگاه  و نداشتن
    امکان در سالهای جوانی خود نوعی استعمار است که به جوانان ما تحمیل میشود.  جوان ما از طبقه متوسط حتی شاید نتواند تا سن
    سی پنج سالگی یک ازدواج معمولی داشته باشد و اگر سن خواستهای سکسی و عشقی را حتی
    بیست سالگی بدانیم این جوان پانزده سال محرومیت سکسی عشقی را در پرونده خود دارد.